تاسوکی سیزدهم
تاسوکی چهاردهم
یک لنکروز کمی جلوتر پارک بود. همان جوان که از ما باز جویی کرد هم مشغول راه رفتن و صحبت کردن با تلفن ماهوارهای بود. این تلفن از موبایل کمی بزرگتر بود. با نور خورشید شارژ می شد، البته منهای روزهای ابری یا بارانی. علی هم یکی از آنها داشت. در چادر که بودیم حاج خداداد از علی پرسید اینجا که هستیم از کجا می فهمیم افغانستان است؟ با خودم میگویم این چه سئوالی است؟ افغانستان است دیگر؛ که علی هم صفحهی گوشی را به ما نشان میدهد و میگوید این جا را می بینی؟ همین جایی را که به انگلیسی نوشته شده افغانستان. بعد هم ادامه میدهد به هر کشوری که وارد بشوی روی صفحهی ستلت اسم آن کشور به طور خودکار نوشته می شود. -ستلت؟ به همین دستگاه ستلت هم می گویند. ساخت آمریکا است. مارک ثریا ، هم به عربی و انگلیسی روی صفحهی آبی رنگ شارژر نوشته شده. صحبتهای جوان که تمام می شود به سراغ ما می آید. سلام و علیکی می کند، منتظرم که وسایلی که از ما گرفتهاند، برگرداند و اگر هم حرفی، پیغامی و یا تقاضایی از دولت ایران دارد که لازم است به ما بگوید، بگوید، اما چیزی نمی گوید و می رود.
ما هم وسایلمان را بر می داریم و از ماشین پیاده می شویم. مسیری را پیاده می رویم. همه خستهایم. محمد شاه بازی پلاستیکی که لباسهای من و چند نفر دیگر از همداغان را در آن گذاشتهام از دستم می گیرد. انتظار این فداکاری را نداشتم. دو لنکروز منتظر ما هستند. پنج نفر؛ دو برادر، مجید، محمد، حاج علی و چند نفر از آنها در یک لنکروز و چهار نفر؛ من، هراتی، کاوه و احمد، به علاوهی چند نگهبان در لنکروز دومی سوار می شویم. منتظریم همان جوان بیاید. او دوباره مشغول صحبت با ستلت بود. اینجا قیافههای جدیدی را می بینیم. برخی صورت بسته و برخی چهره گشاده. صحبتهاي او كه با تلفن تمام مي شود متوجه مي شوند یکی از رفقایشان نیامده. همان جوان به کسی می گوید با کلاش تیری شلیک کند تا او راه را بیابد و یا لااقل برای رساندن خودش به دوستانش عجله کند. چند لحظه بعد نفر آخر هم از راه می رسد.
قبل از حرکت، جوان به مرد میان سالی که ریشی تراشیده و سبیلهایی پر پشت دارد می گوید یک تیر شلیک کند، او هو با اسلحهی کمریاش یک تیر شلیک می کند . کوه بازتاب صدای تیر را چند برابر به گوشمان تحویل می دهد. بعد جوان رو می کند به شخص دیگری که عصبانی به نظر می رسد و می گوید حالا تو، او هم کلتش را به طرف آسمان می گیرد و با عصبانیت سه تا تیر پشت سر هم شلیک می کند. جوان به او می گوید: سمعنا، که مرد عصبانی حرفش را قطع می کند. جوان او را به سکوت فرا می خواند و می گوید: سمعنا و أطعنا؛ علیکم بالسمع و الطاعه؛ ما حرف خدا و رسول خدا را شنیدیم و اطاعت کردیم، بر شما نیز شنیدن و اطاعت کردن لازم است. بعد جوان پشت رل می نشیند، و به لنکروزی که ما در آن نشسته ایم اشاره می کند که حرکت کند و خودش هم پشت سر ما به راه می افتد. احتمالاً طرف مرز می رفتیم. تعدادشان هم به این دلیل افزایش یافته بود تا امنیتشان را راحتتر حفظ کنند. بالاخره مقصدشان مرز ایران بود و احتمال خطر فراوان. در راه که حرف جوان را پیش خودم تحلیل می کردم احساس می کردم جوان برای خودش جایگاه پیامبری قائل است. به خودم با تردید نگاه می کنم که این چه نتیجهای است که تو گرفتهای. بگذریم، ما که نفهمیدم چرا تیرهای هوایی شلیک شد.
حدود ساعت 5 لنکروز متوقف می شود، چشمهای ما را باز می کنند. همانطور که دو به دو دستهایمان را بستهاند کنار هم می نشینیم. البته به جز حاج علی که دستهایش را تنهایی قفل کرده بودند. به اطراف که نگاه می کنیم پر از کوه است، من شنیده بودم که مرز پر از درخت گز است نه کوه. آنها ما را با چند نگهبان که صورتشان را پوشیدهاند، تنها می گذارند و می روند.
با هم پچ پچ می کنیم که مگر نمی خواهند ما را آزاد کنند؟ کسی از دوستان می گوید من شنیدم که آنها می گفتند از آزادی خبری نیست. حاج خداداد می گوید برو بابا! من خودم شنیدم که فردا ساعت 8 قرار است حرکت کنیم به طرف مرز ایران. آن رفیق ما هم می گوید حتماً! به همین خیال باش. با این حرف او که با کمال ناراحتی و در عین حال کاملاً جدی مطرح شده بود، همه ناراحت می شویم. همچنان منتظریم. 20دقیقه بعد می آیند. با ما سلام و علیک می کنند. در میان آنها پیرمردی به چشم میخورد که ما مثل چندین نفر دیگر، برای اولین بار است که او را می بینیم. اما کاوه نه. کاوه او را قبلاً دیده بود و می شناخت. از همین روی با کاوه گرمتر از ما احوال پرسی کرد.
این بار کسی می پرسد مولوی کجاست؟ مولوی نیامده؟ اسم مولوی را که می شنوم امیدوار می شوم که شاید بتوانم با او صحبت کنم و به او جریان را بگویم، قبلاً هم من چند باری با مولویها صحبت کردهام. شاید اصلاً خبر نداشته باشد، مثل همان پیرمرد که خبر نداشت و از زبان خدابخش شنیده بود. ناگهان کسی می گوید مولوی هم آمد. نگاه می کنم جواني است با صورت خندان. همان جوانی است که وقتی خواستیم حرکت کنیم دیرتر از سایرین آمد. او همین که می نشیند به رفيقش می گوید کفر شیعه خَتَم. بعد هم هم ادامه می دهد، کتابی که دربارهی کفر شیعه نوشتهام تمام شده. بَه! ما چی فکر می کردیم، چی شد؟ از حرف زدن با او در دم پشیمان می شوم.
ما به صورت نیم دایرهای می نشینیم. اول نیم دایره جناب سرهنگ است و آخر نیم دایره من.
همان پیرمردی که کاوه او را می شناخت می پرسد آخوندی که گرفتهاید کدام است؟ به من اشاره می کنند، دوباره شروع شد. خدا را شکر می کنم که کارت دانشجوییام همراهم بود و الا تا الان حتماً آیتالله شده بودم. دوباره تو ضیح می دهم که دانشجو هستم و بعد از تعطیلی دانشگاه به خاطر نزدیک شدن سال نو، همراه دامادم، خواهرم و دو بچهی کوچکشان از زاهدان به زابل می رفتم. از مسلم اسمی نمیبرم. رشتهام هم فلسفه است. مولوی می پرسد تو که گفته بودی الهیات؟ به او توضیح می دهم که رشتهی الهیات چند گرایش دارد یک گرایشاش فلسفه است. بعد هم به خودم می گویم یعنی از بین اینها یک نفر لیسانس ندارد که بفهمد من چه می گویم؟ بعد مولوی می پرسد تو برادرت فرماندهی سپاه زابل است؟ می گویم نه! انگار این حرف مرا هم مثل قبلی باور نکرده، ادامه می دهم ببینید فرماندهی سپاه زابل الان چه کسی است؟ من که این جا دست شما اسیر هستم. بقییهی دوستان هم خودشان را معرفی می کنند.
به پورشمسیان که می رسد مولوی از او می پرسد اسم شما در موبایل فرماندار بوده؟ پورشمسیان توضیح می دهد که شاید آن وقت که پاکستان زلزله شده برای هماهنگیهای لازم با فرماندار تماس گرفته. در خانه که بودیم به ما خبر دادند که فرماندار هم زخمی شده و حالش وخیم است. و یکی از دوستان که پرسیده بود چرا فرماندار را با خودتان نیاوردید؟ پاسخ شنیده بود که فرماندار خودش را معرفی نکرده بود. بعد هم خبر شهادت فرماندار را آوردند ، بعدتر هم تکذیب خبر شهادت او را. و پور شمسیان ادامه می دهد من همیشه به فکر کمک به دیگران بودهام. برای کسی که در سازمان عامالمنفعهی هلال احمر است نژاد، قومیت و ملیت اصلاً مطرح نیست. همان پیرمرد سری تکان می دهد و میگوید درست است، با تو کاری نداریم. نگران نباش.
به احمد هم دوباره میگویند تو سرهنگ سپاه هستی! نوبت به کاوه که می رسد کسی از او می پرسد اگر ما بخواهیم یک نفر از شما را بکشیم شما چه کسی را معرفی می کنی؟ حاج حمید گفت: هیچ کس را. طرف دوباره سئوالش را تکرار کرد و گفت باید اسم یک نفر را بگویی. این هم از آزادی. ما را به امید آزادی آورده بودند و حالا از ما میپرسیدند کدامتان را بکشیم؟ با خودم فکر میکنم که آیا در تاریخ داریم که حضرت رسول(ص) چنین سئوالی را از اسیری پر ریخته و بال شکسته پرسیده باشد؟ اصلاً کی پیامبر(ص) در لباس دوست راه را بر کسی بسته؟
همه ناراحت سرمان را می اندازیم پایین، انگار سرمان بر بدنمان سنگینی می کند. من فکر می کردم کاوه الان است که اسم مرا بگوید، با این دلیل موجه که بقیه زن و فرزند داشتند و من نداشتم. مثلاً خدا به همین حاج خداداد دو فرزند دو قلو عطا کرده بود. حاج خداداد می خواست اسم یکی را حسین و اسم دیگری را ابوالفضل بگذارد.
کاوه پس از سکوتی نه چندان طولانی دو زانو صاف نشست و کمرش را راست کرد و با دستش که سنگینی قفل و زنجیر آزردهاش کرده بود زد تخت سینهاش و محکم و در عین حال آرام گفت اسم خودم را. همه جا خوردیم، و احتمالاً همه نفس راحتی کشیدیم که خدا را صد هزار مرتبه شکر که اسم مرا نگفت. طرف هم که جا خورده بود پرسید اسم خودت را؟ کاوه انحنایی به گردنش داد و دوباره گفت: آره! اسم خودم را.
تاسوکی چهاردهم
طرف هم که جا خورده بود پرسید اسم خودت را؟ کاوه انحنایی به گردنش داد و دوباره گفت: آره! اسم خودم را. به دوستانی هم که به آنها امان دادهاند -که من نفهمیدم بر اساس چه قانون و ملاکی، البته من از اینکه می دانستم آنها برمی گردند کنار خانوادهشان خوشحال بودم، اما ضابطهی امان دادن و ندادنشان را متوجه نشدم. به هر حال من هم به قول حاج خداداد شخصی بودم.- میگویند شما خیالتان راحت باشد کسی به شما کاری ندارد.
هوا کم کم تاریک می شود. از آزادی ما و از اینکه آنها به ما گفتهاند آزادیم اصلاً حرفی نمی زنند. انگار نه انگار که چنین صحبتی هم بوده. انگار نه انگار که علی به ما گفته بود رئیس قوه قضائیه حکم آزادی زندانیهای آنها را صادر کرده است. انگار نه انگار که به ما گفته بود ما اینجا دروغ نداریم. دو به دو دستها به زنجیر کیسه خوابهایمان را برمی داریم و به سمتی که آنها می گویند خسته و رنجيده خاطرحرکت می کنیم. در راه فقط با خودم زمزمه می کنم که لقد نصرکم الله ببدر و انتم اذله، لقد... ده دقیقهای که راه می رویم به ما گردنهای باریک را نشان می دهند و می گویند باید از این گردنه عبور کنید. می گوییم لااقل دستهایمان را اگر باز نمی کنید، تک تک و جدا از رفیق کناری قفل کنید تا بتوانیم از گردنه عبور کنیم. قبول نمی کنند. می ایستیم. این کار را خودکشی می دانستم. می گوییم نمی شود از این جا عبور کرد، اما یکی ازآنها می گوید اگر من رد شدم چه می گویید؟
اولین نفراتی که به طرف گردنه به راه می افتند احمد و کاوه هستند. از دست آنها عصبانی می شوم. کاوه کیسه را به پشت دارد و احمد هم پتویش را. نزدیک گردنه که می رسند، آنها پشیمان می شوند و رضايت ميدهند که از راه دیگری برویم. و ما خدا را شکر می کنیم. از لابه لای کوهها عبور می کنیم. به جایی می رسیم. یکی از آنها می گوید همین جا بایستید. سوراخی را که غار می نامیدش به ما نشان می دهد و می گوید امشب باید آنجا را تمییز کنید و همان جا بخوابید. نگاهی به غار که در تاریکی شب وحشتناک به نظر می رسید، می اندازم، به احتمال زیاد در غار مار و عقرب هم منتظر ما بودند. این هوای گرم مارها و عقربها را از خانهشان بیرون می کشاند، در چادر که بودیم چندین مار کشته بودیم، یک مار را در فاصلهی یک متری چادر.
چادر! یادت بخیر! انگار تو هم از آن نعمتهایی بودی، که قَدرت مجهول ماند. ما، نه از لحاظ روحی و نه از لحاظ جسمی، آن هم در تاریکی، توانایی تمیز کردن آن سوراخ وحشتناک را که در ارتفاعی چند متری قرار داشت، نداشتیم. با خواهش راضی می شود همان جایی که هستیم زمین را برای خواب آماده کنیم. زمین را صاف می کنیم و همان جا نماز می خوانیم. نماز خواندن در چنین شرایطی چه لذت بخش است. وقت خواب هم مثل چادر پاها و دست ها به هم زنجیر می شود. به ترتیب از راست به چپ؛ حاج حمید، احمدگل، من، امیر، محمد، مجید و دو برادر. مجید و محمد رو انداز ندارند. می شنویم که کسی می گوید اگر از جایی که کیسه خوابتان را انداختهاید ذرهای فاصله بگیرید تیر باران خواهید شد. از نگهبانهای قبلی این جا هیچ کدام نیستند. هم آدمها غریباند و هم محیط.
کمی با کاوه صحبت می کنم. می گوید ما الان همه شوکه شدهایم. می پرسم چه باید کرد؟ کاوه با فراست می گوید هیچ کار. باید منتظر گذشت زمان باشیم. همه چیز درست می شود.
از اینکه کاوه در سختترین شرایط هم خوشبین و امیدوار بود و به سایرین روحیه می داد خوشم میآمد. در چادر هم که بودیم یک بار کاوه به من گفت تجربهای که نصیب تو شده نصیب کمتر کسی می شود بر خلاف یکی از رفقا که به من می گفت اول زندگیات عجب تجربهی تلخی را چشیدی. بعد از کاوه هم یکی از رفقا در حالی که یواشکی زیر چشمی نگاهم می کرد فرمود البته اگر از این جا زنده رفتی.
صبح بعد از نماز، چای درست می کنند و ما با مقدار کمی نان که داریم صبحانه می خوریم. می گویند باید به جای دیگری برویم. دست بسته تک، تک باید از گردنهای عبور کنیم و به نظرم سپس به راه ادامه دهیم. فکر می کنم باید راهی طولانی در پیش داشته باشیم.
نفر آخر من هستم. از گرنه رد می شوم و می خواهم از کوه بالا بروم که چند چهرهی جدید را می بینم که در سایه نشستهاند و به من می خندند. خوب که دقیق می شوم می بینم که همدردان خودم هستند. حاج خداداد با لبخند به من می گوید کجا می روی؟ از دامنهی کوه پایین می آیم و پس از عبور از رودخانهی خشک شده کنار سایر دوستان در غار قرار می گیرم. كف غار راهم صاف می كنيم.
هنوز از صاف کردن کف غار فارغ نشدهایم که یکی از آنها که تازه از راه رسیده می گوید اگر من سر یکی از شما را امروز نبریدم ... حاج خداداد با ناراحتی به اومی گوید شوخی نکن. طرف قیافهای جدی به خودش می گیرد و می گوید شوخی می کنم ها؟ باشه!
حدود ساعت نه و نیم به احمد می گویند تو را خواستهاند. احمد ناراحت از جا برمی خیزد و نگران می گوید می خواهید مرا بکشید؟ -نه! حالا تو بیا برو. چرا میترسی؟ وسایلت را بردار! احمد یک حولهی سبز دارد و دیگر هیچ، برش میدارد. احمد که می رود، بنا به توصیهی حاج خداداد که گفته بود ریشت را کوتاه کن تا به تو اینقدر آخوند نگویند، اجازه می گیرم و از جناب سرهنگ که قبلاً آمادگی خودش را برای اصلاح صورتم اعلام کرده خواهش می کنم ریشم را کوتاه کند. حاج حمید با حوصله مشغول اصلاح صورتم می شود. احمد که بر می گردد کاوه هنوز مشغول اصلاح صورت من است. خدا را شکر می کنیم. انگار کشتن در کار نیست. بعد از احمد، محمد شاهبازی را صدا می زنند. او می رود. حاج حمید که اصلاح صورتم را تمام میکند، دستش را به آرامی میگیرم، تا متوجه میشود و میخواهد دستش را از دستم رها کند لبان من به دست او رسیده بودند و بوسهای بر دستش نشانده بودند، که شکر نعمت نعمتت افزون کند.
میرویم در غار کنار رفقا. از نگهبانها هم چند نفری هستند یکي ازآنها می گوید اگرشما به جای ما بودید چگونه با ما رفتار می کردید؟ هراتی محکم و متین در آمد که مگر ما چه خطایی مرتکب شدهایم؟ کسی را شکنجه کردهایم؟ کسی را بازداشت کردهایم؟ خبر چینی کردهایم؟ حکم دست گیری کسی را صادر کردهایم؟ حکم اعدام کسی را صادر کردهایم؟ ما کاری نکردهایم، ما آزارمان حتی به مورچه هم نرسیده، بعد هم به ما اشاره می کند این بنده خدا راننده است، این یکی هلال احمری، این دانشجو، این مکانیک، دو برادر هم کاسب. طرف سکوت می کند و چیزی نمی گوید.
بعد از ظهر مولوی به سراغ ما می آید و مفصل تا غروب با ما صحبت می کند. برادر همان جوان بود، با اینکه قیافهاش سنش را بزرگتر نشان می داد، می گفت متولد 60است. یک سال بزرگتر از برادرش. البته اگر اشتباه نکنم. مولوی ما را دعوت به اسلام کرد. و آیهی «ومن یبتغ غیر الإسلام دیناً فلن یقبل منه»؛ و هر کس غیر از اسلام دینی قبول کند، هرگز از او بپذیرفته نگردد، را برای ما خواند. از من پرسید اصول دین چند تاست آقای رضا؟ گفتم سه تا، اصول دین سه تاست. عالمانه پرسید: سه تا یا پنج تا؟ گفتم من که در کتابها دیدهام عدل و امامت اصول مذهب است. که گفت: نه! اینطوری خواستهاند درستش کنند. الان جواب بده! اگر کسی یکی از اصول دین را قبول نداشت کافر هست یا نه؟ با مکث می گویم کافر است. آنها همه به وجد می آیند اما مولوی همه را به سکوت فرا می خواند و می گوید، من، امامت را قبول ندارم آیا کافرم؟ پاسخ می دهم: نه! با حالتی شاد و خندان که احتمالاً از این بحث سريع و موفق کسب کرده بود ما را به تحقیق در دینمان فرا می خواند. در اثنای صحبتهای او من به عدل الهی شهید مطهری فکر می کردم.
من و رفیقم رضا اطمینان بر این باور بودیم و هستیم که آیتالله مطهری این کتابش را بیش از همهی کتابهایش دوست داشته. فصل مفصل این کتاب، در بارهی عمل خیر از غیر مسلمان است. که قرار بود رضا اطمینان آن را خلاصه کند. حالا مثل انسانی افتاده در دریا که در حال غرق شدن است و هر از چند گاهی دستش را از آب بیرون می آورد و دوباره زیر آب می رود این حرف یکی از بزرگترین تئوریسینهای انقلاب در ذهنم غوطه می خورد. «ايمان به نبوت و امامت از چه نظر لازم است؟ و چرا بايد شرط قبول اعمال باشد؟» اين یکی از سئوالهای شهید مطهری در این فصل پایانی کتاب است. و این هم پاسخ استاد: «به نظر میرسد دخالت ايمان به انبياء و اولياء خدا در پذيرش اعمال از دو جهت است :يكی اينكه معرفت آنان برمیگردد به معرفت خدا. در حقيقت شناختن خدا و شؤون او بدون معرفت اولياء خدا كامل نمیگردد، به عبارت ديگر اينكه: شناختن خدا بطور كامل شناختن مظاهر هدايت و راهنمايی است. ديگر اينكه شناختن مقام نبوت و امامت از اين نظر لازم است كه بدون معرفت آنان، بدست آوردن برنامه كامل و صحيح ممكن نيست.»
اين جا بحث در بارهي موحدان نیکو کار غير مسلمان است. آیا شهید مطهری آنها را به دلیل معتقد نبودن به، نه تنها امامت که نبوت کافر دانسته است؟ اما دست این حرف از ذهنم به زبانم نمی رسد و در دریای ذهنم غرق می شود. مولوی بحارالأنوار را معنی می کند. ظاهراً گزارش بحث مرا به او دادهاند. او هم می گوید شیعه معتقد به تحریف قرآن است.
از من میپرسد چه کتابهایی خواندهام. من هم چند کتاب من جمله اصول فلسفه و روش رئالیسم را هم نام میبرم. که میگوید بله! این کتاب 6جلدی است. من آن را دیدهام.
بعد از بحثهای اعتقادی، مولوی وارد مشکلات استان می شود و به برخی مشکلات ریز و درشت اقتصادی و سیاسی و معیشتی اشاره می کند. وقتی مولوی از مشکلات استان صحبت می کرد من اين سئوالات در ذهنم گردش میکرد که آيا با ايجاد نا امنی و کشتن عدهای انسان بیگناه و بی دفاع مشکلات حل می شود؟ آيا وقتی منطقه ناامن باشد، تجار برای سرمايه گذاری در استان علاقهای خواهند داشت؟ آيا بايد در محيطی ناامن منتظر تأسيس کارخانه و رفع مشکل بيکاری باشيم؟ و...
رضا لک زایی