تبليغاتX
پهره: اخبار بلوچستان و جهان - تفتان و هامون
 

تفتان و هامون

آبی هامون من خشكیده بود 

همنفس با نخلهاي خسته بود                                 

نخلها در جاي جاي مكُّران

آبي هامون من در سيستان

چون خدايم مردمش را دوست داشت

هر دو را در معرض غمها گذاشت

 آبي هامون من بي آب شد

چشمه ي تفتان من مرداب شد          

خشك شد رنجيده شد بي تاب شد

از فراق همنفس بي خواب شد

 باد می رفت و به خاك و كوه و سنگ     

تندر و رعد و به صحرا و به رنگ 

این ندا می داد كای یاران به هوش   

آبی هامون من خشكیده دوش                

و آن طرفتر نخلهاي مكُّران

تشنه لب دست دعا بر آسمان

كیست تا رنج دو تن پایان دهد       

درد تنهایی ايشان بر دَرد                 

هیچكس یارای مردی را نداشت            

هركسی یارای سردی را نداشت            

مثل اینكه مردها مرده بُدند                   

در ته سوراخ خود خفته بُدند                 

لیك نه ! ساز صدایی در گرفت            

با نوایش قصه رستم نوشت                 

رستم دستان شجاع سيستان

سيستان زيباي ما ايرانيان

سيستان سيصد هزاران خاطره است

غيرت ملكش هنوز هم باكره است

ليلي مجنون او فردوسي است

رستم دستان آن موروثي است

در بلوچستان صدائي در گرفت

با نوايش قصه ي كمبر* نوشت  

كمبر آن داماد ميدان نبرد

نام او خوش باد چون مردانِ مرد     

سرزمينش سرزمين كوچ و كوچ

سرزمين راد مردان بلوچ

مردمی از نسل پاك آریا

سفره شان خالی ز هر رنگ و ریا

پرچمم سبز و سپيد و سرخ رنگ

افتخارم سالهاي خوب جنگ

آن زمانهايي كه با امر امام

رو به سوي جبهه حق شادكام

 رهسپار خانه ي دل مي شديم

كوه تفتان تحمل مي شديم

رود هامون سر بسر رزمنده بود

صد هزاران رستم جنگنده بود

جبهه پر از رستم مستانه بود

آه رستم همدم آلاله بود

مير كمبرهاي ما لايق شدند

جبهه هاي جنگ را عاشق شدند

مردم تفتان و هاموني همه

در كنار هم بسوي اَلقمه

گامهاي خويش را محكم زدند

حوريان عشق را لايق شدند

 يك نظر هم مير كمبر را ببين

مرد صحرا مرد غيرت مرد دين

ميرگفتا باد را كاي باد رو

گو به هامون آيد آن تفتان تو

تا تو را مثل برادر بر گرد

راز تنهايي هامون بر دَرد

سيستان را صادقانه دل دهد

مردمش را او سراسر گل دهد

رستم هامون چو از باد اين شنيد

گفت اين پيغام به تفتانم بَريد

امتحان ربّ ما آغاز شد

هفت خوان ديگري گو باز شد

ديوها را مي كشيم يك به يكي

 ديو دزد نفس را با چابكي  

مي كشيم و مي كنيم زير و زبر

مي رويم با يكدگر سوي خطر

جشن ما روز شكست اهرمن  

روز پر آبي اين دشت و دمن

كوه تفتان چون پيامش را شنيد

از كلامش صد ترانه عشق چيد

كوه تفتان هُرم خود بسيار كرد

بارها اين كار را تكرار كرد

ابرها از هُرم او بسيار شد

ابر باران در پي اش بيدار شد

ابرها تا مرز تفتان تاختند

كوهي از باران به رويش ساختند

آبي مُكْران من سر زنده شد

شكر حق ورد زبان بنده شد

آن طرفتر مردم هامون ببين

مردمي از نسل مردان زمين

هر يكي هُرم نفس بسيار كرد

بارها اين كار را تكرار كرد

هرم مردان ابر شد ابري زياد

هيچ دَم بر مردمت تنگي مباد

ابرها تا سوي هامون تاختند

كوهي از باران به رويش ساختند

آبي هامون من سرزنده شد

شكر حق ورد زبان بنده شد

اي كسي كه شعرخواني گوش دار

سيرت تفتان و هامون را بيار

سيرتي از نسل پيران نجيب

در مروت مردماني بي رقيب

همدلي شان تا ابد محفوظ باد

قصه هاشان تا هميشه ياد باد

تا ابد پاينده مان هامون من

در پناه ايزد منان من

سبز در سبز و تو با تفتان ما

كور چشم دشمنان از خوان ما

       * مير كمبر از اسطورهاي بلوچستان است.

·        زاهدان – آذر 79 - انور بجارزهی

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 8  توسط  خسرو ملازهی  | 
 
www.balochistaninfo.com