تبليغاتX
پهره: اخبار بلوچستان و جهان - ياد يار مهربان

ياد يار مهربان

رعايت الله روانبد
            
  فراق يار كه پيش تو برگ كاهي نيست
                                                      بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است
قامت لاغر و لرزان قلم در لاي انگشتانم ناي حركت ندارد، از نوك آن بجاي جوهر خون مي چكد، انگشتان از به حركت در آوردن قلم براي نوشتن شرح اين داستان  دردناك عاجزند.
 قلم مي خواهد تصويري از صفحه ي دل را عكاسي كند اما در آن  تصويري  جز تلاطم خون  نمي يابد، به  پرده ي ذهن مي نگرد تا شايد نقشه اي از افكار آن را ترسيم كند اما در آن جز آشفتگي و پريشاني چيزي نمي بيند. دل، دريايي از خون و ذهن، سرايي از افكار پريشان شده است. غروب روز جمعه چهارم شوال  1427  هـ  برابر با پنجم آبان ماه 1385 براي نماز مغرب به مسجد رفته بودم كه يكي از دوستان خبر دردناك   سانحه ي چپ شدن ماشين و رحلت جانگداز مرحوم  مولانا جلال الدين رئيسي (قدس الله سره) را به من  داد !
اين خبر وحشتناك همچون صاعقه اي برسرم فرود آمد و تمام وجودم را آتش زد . لحظه اي مبهوت ماندم . حادثه چنان بزرگ و عميق و حيرت انگيز بود كه باور كردنش براي من كار آساني نبود . خبر مرگ كسي را به من داده بودند كه خود، زندگي اش را مدتها پيش فدا كرده بود . كسي كه هر لحظه ي زندگي اش سرشار از فداكاري ، مقاومت، از خود گذشتگي ، محبت، همدردي، دلسوزي، خدمت، سخاوت، فروتني، جوانمردي، ايثار و بزرگواري بود. زندگي اي كه محتوايش «خدمت» و پايانش  واژه ي زيباي  «شهادت»  بود . او مردي بود كه كوه در برابر استقامت و پايمردي  او و دريا از وسعت بخشندگي و ژرفاي كرمش احساس شرمندگي مي كرد . او مردي بود كه   واژه ي «خستگي» و «ناتواني» در قاموس حيات وي معنايي نداشت . او مردي بود كه همه چيز را براي ديگران  مي خواست و براي خودش هيچ چيز نمي خواست .او مردي بود كه در زندگي هدف داشت، هدفمند زيست  و براي هدف جان داد. شب و روز در نگاه تلاش گر  او تفاوتي نداشت، نه سرماي سوزان زمستان او را از تكاپو باز مي داشت و نه گرماي طاقت فرساي تابستان!  او مردي بود كه علاوه بر مردمان منطقه «كاجه»، هر سنگ وچوب آن ديار نيز او را بخاطر محبت ها و  همدردي هايش دوست مي داشت، هر وقت با او ملاقات  مي نمودي تازه از يك سفر برگشته بود يا آماده براي رفتن به يك سفر بود. در تلاش ها و زحمت هايش هميشه «خدمت به مردم» را  مد نظر داشت. او مردي بود كه هرگز از كار و خدمت خسته نمي شد و از ناملايمات روزگار احساس دلتنگي نمي كرد، تنها چيزي كه او را خسته و ناراحت مي كرد انتقادهاي بيجا و مخا لفت هاي بي مورد بعضي ازحسد ورزان و كينه توزان كه همواره عزت و موفقيت ديگران را ذلت  و ناكامي براي خود تصور مي كنند. آنچه او را خسته مي كرد دورويي چرب زبانان  و گدا صفتي سود جوياني بود كه در ظاهر او را مي ستو دند و خود رابه او نزديك   مي كردند اما در باطن با او عداوت داشتند و از پيشرفت ديني و خدمات علمي او  رنج مي بردند ولي او  بي اعتنا از كنار تمام اين قضايا رد مي شد و خم به ابرو نمي آورد. او هرگز از هدف و آرمان خود كوتاه نيامد و هرگز حاضر نشد آن را با چيز ديگر ي معامله كند. او كسي بود كه با مردم مي زيست و پيوسته براي بهبودي دين و دنياي آنان مي انديشيد. اطاعت از بزرگان و احترام به ديگران را  بر خود واجب و باعث افتخار و پيروي از علما و مشورت و پيشنهاد آنان  و بهره برداري از فكر و همكاري دانشمندان و صاحب نظران را عامل اصلي  موفقيت و پيشرفت خود مي دانست. او كسي بود كه مدرسه را از خانه اش، طلبه ها را از فرزندانش و ديگران را از خودش بيشتر دوست مي داشت. از همه  به ويژه از علما و اساتيد و حتي از دوستانش  مي خواست به كار او نظارت داشته باشند و او را در اين راستا  كمك كنند. (كما اين كه چندين بار اين حقير را براي باز ديد از طلاب مدرسه «گرداك» و   مكتب  خانه ي دخترانه ي «كورسر» و  «كريم آباد» - قصر قند دعوت كردند تا از آنان امتحان گرفته و سخناني جهت تشويق آنان ايراد نمايم.)او مردي بود كه از تكبر و برتر منشي فرسنگ ها دور بود و از فرصت طلبي و جاه دوستيكيلومترها فاصله داشت و هرگز دين و مصالح آن را فداي منافع شخصي خود نكرد و علم را ابزاري براي رسيدن به جاه و مال قرار نداد به همين جهت در ظرف كمترين مدت توانست بالاترين جايگاه و بزرگترين محبويت را در دل مردم منطقه خود كسب كند. اوانحصار طلبي را  اصلاً  دوست نداشت و از پيشرفت فعاليت هاي ديني و علمي در هر نقطه اي از اين ميهن خوشحال   مي شد.
من قصد ندارم واژه هاي تعارفي رديف كنم  و عادت هم ندارم كه بعد از مرگ شخصيتي در مورد او مديحه سرايي مبالغه آميز بكنم و صفاتِ نبوده و كارهاي ناكرده را به او نسبت دهم اما آنچه اينجا نوشته ام عين واقعيت است، شايد ديگران نيز همين  واژه ها و ويژگي ها را از روي تقليد يا شنيدن براي آن مرحوم ذكر كنند اما من با ديد و تحقيق مي گويم و آنچه را كه مي نويسم در وجود اين انسان بزرگ مشاهده كرده ام. به راستي من انساني به زيبايي صفات و اخلاق نيكو و والايي عادات او نديده ام. او در نوع خودش ممتاز و برجسته بود .
آشنايي و دوستي ما به سال 1369 بر مي گردد  زماني كه براي تحصيل علوم اسلامي وارد مدرسه ديني چابهار شدم. در همان روزهاي اول آشنايي، دوستي و صميميت ما شكل گرفت. در دوران طلبگي نيز او مجموعه اي از محبت و فداكاري بود و هميشه از نگاه ها و اداهاي او دوستي و احترام مي باريد.
  روز شنبه مورخ:6/8/85  وقتي كه براي شركت در نماز جنازه او به اتفاق استاد محترم مولانا عبدالرحمن «مدظله العالي» از چابهار به سوي روستاي گرداك مي رفتيم  در مسير راه، تمام آن خاطرات شيرين دوران طلبگي در ذهنم مجسم گرديد، به ياد آن روزهايي افتادم كه دور از  تلخي هاي روزگار كنار هم مي نشستيم و گل مي گفتيم و گل  مي شنيديم. شب هاي جمعه در جلسه انجمن طلاب، تمرين سخنراني مي كرديم. من هرگز فراموش نمي كنم كه او اولين مشوق من براي ايراد سخنراني بود. يادم هست وقتي كه مرا  وادار  به تمرين سخنراني  در شب جمعه ي  آن هفته كرد براي اولين بار جهت سخنراني متني از كتاب «خلفاي راشدين»در مورد شهادت حضرت علي(رض) را حفظ نموده  و در جلسه آن شب قرائت كردم. او طلبه اي سر شار از نشاط بود و در فعاليت هاي غير درسي چون: برگزاري جلسات سخنراني و مسابقات علمي، مقاله نگاري و تبليغ جماعت نيز گامي چالاك و فعال داشت. تقريباً سال 71 بود  در يكي از روزهاي پنج شنبه كه جماعتي از طلاب را براي  تبليغ آماده كرده بود تا آنها را به مسجد صديقيه كنارك ببرد، مرا نيز همراه خود برد سخنراني  بعد از نماز مغرب را خودش به عهده گرفت و تعليم عشاء را به من محول نمود . بعد از نماز عشاء قرار ملاقاتي براي طلاب چابهار  با طلاب مدرسه صديقيه كنارك گذاشت كه آنجا گفتگو هايي بين ما و آنان صورت گرفت.
شب هاي امتحان وقتي كه از درس خواندن خسته مي شديم و حوصله مان سر مي رفت ، با شوخي ها و ايجاد  سرگرمي نشاط را به وجود مان باز مي گرداند. گروه كلاسي آنان اولين فارغ التحصيلان حوزه علميه چابهار بود.   وقتي كه فارغ التحصيل شدند با مشوره استاد كبير حضرت مولانا  عبدالرحمن «مدظله العالي» براي تدريس به روستاي «دِهان» از توابع بنت نيكشهر اعزام شدند. در آنجا نيز محبت و وفا داري خود را با ارسال نامه هاي محبت آميز و لطف آفرين ابراز و اثبات نمودند (اين نامه ها هنوز هم پيش من  محفوظ اند.)
در يكي از نامه هاي محبت آميز شان به من، نوشته بودند: « در روستاي  دِهان  به او خوش نمي گذرد و احساس دلتنگي مي كند  اما به خاطر تعليم و پاس  فرمان استاد مجبور است آنجا بماند»
بعد از چند سال تدريس در روستاي دهان استاد محترم او را از آن جا به روستاي خودشان  گرداك انتقال دادند  تا در آنجا  به تعليم و تدريس فرزندان مردم همت گمارد . او با همت بلند و اراده ي محكم و فداكاري بي نظير خود و همكاري عجيب و جدي مردم آن سامان و پشتيباني  همه جانبه ي استاد محترم مكتب خانه اي را در آنجا تأسيس نمود كه بعد ها مركز فعاليت هاي ديني و علمي و نماد خدمت و وحدت قرار گرفت و جاي چندين مدرسه را در آن منطقه پر كرد او با اخلاص و تلاش  هاي شبانه روزي و  زحمت هاي بي دريغش، در عرض كمترين مدت، چراغي از علم و دانش و بيداري ديني را در آن منطقه روشن نمود و سايه ي صلح و امنيت را براي مردم  آن ديار فراهم ساخت. مدرسه او تنها جاي درس و تدريس نبود بلكه همچون مركزي بود كه  بخش هاي فعاليت هاي  ديني زيادي را شامل مي شد. آنجا در كنار  تدريس  طلاب، تعليم مردم ، موعظه و ارشاد، صلح و آشتي،تبيين مسائل، مشوره هاي ديني، تبليغ، حل اختلا فات قومي، تشكيل جلسات فرهنگي و غيره نيز انجام مي گرفت. مدرسه او مركز اميد هاي ديني و دنيوي  مردم آن ديار بود و هر كس با آن محبت داشت. از همين جا بود اگر پير زني از مردم كاجه نيز گذرش به كنار مدرسه ديني  مي افتاد با دادن چند هزار تو مان  يا يك رأس گوسفند به عنوان  كمك، دلبستگي و وابستگي خود را با مدرسه اعلام مي نمود.
در پايان هر سال تحصيلي، يك جلسه  با شكوه و اجتماع بزرگ در سطح بسيار بالا  و وسيعي  را با حضور علماء طلاب و مردم  منطقه برگزار مي كرد كه در آن منطقه نظير نداشت. ايشان ازبرگزاري اين جلسات  اهداف مهمي را دنبال  مي كردند كه برخي از آنها عبارتنداز:
1- تشويق و ترغيب طلاب و مردم به سوي  ارزش هاي علمي و ديني.
2- زيارت علماء و استفاده نمودن از سخنان  و نصايح و پيشنهاد هاي آنان.
3-  فراهم ساختن مجال باز ديد علما از مناطق محروم.
4- جلب  دعاي خير مسلمانان بويژه علماء و اساتيد.
استاد محترم مولانا عبد الرحمن « مدظله العالي» مدعو خصوصي هر ساله ي اين جلسه بزرگ بود.
هر سال وقتي كه زمان برگزاري اين جلسه نزديك مي شد حتي يك ماه جلو تر بنده را براي شركت در جلسه  دعوت مي نمود و در اين مدت همواره  با تماس هاي مكرر  يادآوري مي فرمود و گاهي نيز دو روز جلو تر از روز جلسه مرا به روستايشان مي برد  تا فرصت  بيشتري براي زيارت و گفتگو فراهم گرددو پس از پايان جلسه يك و دو روز ديگر نيز مرا پيش خود نگه مي داشت. او عادت داشت سر مدت، دوستانش را سر بزند و ازآنان احوال پرسي كند .به چابهار كه مي آمد  اين بنده ي حقير و دوست ناچيز ش را حتماً  ملاقات مي كرد و اگر گاهي فرصت ملاقات پيدا نمي كرد  تلفني تماس مي گرفت و احوال پرسي مي كرد.
تا كرده ام به لالة سيراب  تو نگاه               
                                    تا كرده ام به نرگس پر خواب تو نظر
گاهي چو لاله ام ز و صالت شكفته روي      
                                     گاهي  چو نرگسم زفراقت فكنده سر
دوستان واقعي و مخلص معمولا در لحظات شادي  يا غم شناخته مي شوند. گر چه من به محبت و اخلاص  او نسبت به خود ايمان داشتم و به يقين مي دانستم كه او دوستي  مهربان و فداكار است اما هنگام  برنامه            عروسي ام با فداكاري ها و همكاري ها و محبت هاي برادرانه و  پدرانه اي كه نسبت به اين  جانب روا داشت به ژرفاي محبت و جوانمردي و عمق فداكاري او پي بردم و دانستم كه او در سينه ي خود قلبي بسيار بزرگ و با محبت دارد كه  در قياس هركس نمي گنجد، قلبي كه در او ج جوانمردي  و بلند اي كرامت و شرافت  نفس  قرار دارد.
تازه خواهي داشتن گر  داغ هاي سينه را    
                                گاه گاهي باز خوان اين قصه ي پارينه را
از كدام خوبي و لطف او سخن بگويم  و از كدامين بزرگواري  اش  ياد كنم؟!  كلمات قاصر از آنند كه بزرگواري  و جوانمردي او را شرح دهند و واژه ها خيلي  كو چكتر از آنند كه بتوانند   بلند اي  شخصيت عظيم او را تعبير كنند ... او جاودانه ي تاريخ است و نسل هاي بعدي از او به نيكي ياد خواهند كرد.
بعد از وفات ، تربت ما در زمين مجوي
                                       در سينه هاي مردم عارف مزار ماست
 بايد اعتراف كرد كه با رفتن او چراغ فروزاني از خدمت و ايثار در  ديار كاجه  خاموش گرديد و شگاف بزرگي  در عمارت خدمتگذاران آن منطقه ايجاد شد كه پر شدن آن در آينده ي نزديك، بسيار دشوار و بعيد به نظر  مي رسد. ( لعل الله يحدث بعد ذلك امرا.)  
صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را                  
                                      تا دگر مادر گيتي  چو تو فرزند بزايد
گويند سنگ ، لعل شود در مقام صبر                
                                         آري شود و ليك به خون جگر شود
او رفت  اما  ياد و حسرت ديدارش  براي هميشه در قلبم  ماند..... او رفت اما نه از دل من! او را بخاطر همه               خوبي هايش مي ستايم و به روح بلند و مقدسش درود             مي فرستم .
هر صبح و شام  قافله اي از دعاي خير      
                                 در همره شمال و صبا مي فرستمت
من ضمن عرض تسليت به خانواده ي آن مرحوم و بستگان دور و نزديك و همكاران و طلاب و دوستان و مردم آن ديار، به همه ي آنان تو صيه مي كنم: ياد آن مرحوم  را گرامي داشته و اهداف و آرمان هاي او را پاسداري  نمايند و هيچ گاه او را در دعا هاي  خير خود فراموش نكنند كه او حقي بس بزرگ و سنگين برگردن يكايك  ما و آنان دارد و بايد  بدانند آنچه مرهم دل هاي يك ملت درد كشيده  مي شود  « خدمت» و « ايثار» است  و چراغ علم، بدون عمل و اخلاص  روشنايي ندارد.
خوشا آنان  كه با عزت زگيتي                   
                                              بساط خويش بر چيدند و رفتند
زكالا هاي اين آشفته بازار                             
                                                  شهادت را پسنديدند و رفتند
نگرديد ند  هرگز گِرد با طل                        
                                                حقيقت را پسنديدند و رفتند
خدايا به حرمت اشك هاي عاشقانت و به طفيل كلام آسماني  و ملكوتيت،آن مرحوم را در جوار رحمت هاي الهي خود قرار بده و بر درجات او بيفزا و خدمت هاي مداومش  را شرف  قبول عنايت بفرما. آمين
دل ما بيدلان بردند و رفتند
                                                    مثال شعله افسردند و رفتند
بيا يك لحظه با عامان در آميز            
                                       كه خاصان باده ها خوردند و رفتند

رو حش شاد و يادش گرامي باد.
                                                                                                                       
رعايت الله روانبد
چابهار
10 /8/85

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15  توسط  خسرو ملازهی  | 
 
www.balochistaninfo.com