تبليغاتX
پهره: اخبار بلوچستان و جهان - داستان زندگی یک بلوچ
داستان زندگی یک بلوچ

به نام خدا

نامم ح ساراني اهل و ساكن زابل مي باشم قوم ساراني يكي از اقوام بزرگ بلوچ زابل مي باشد اكثرا اهل سنت اما تعدادي از آنها اوايل انقلاب و تعداد كمتري قبل از انقلاب تغيير مذهب داده شيعه شده اند.

تا مدتي بعد از انقلاب وضعيت بگونه اي بود كه ما كوچكترين تفاوت و فرقي بين مردم از نظر مذهبي احساس نمي كرديم مرحوم پدرم خيلي آدم معتقد و مذهبي بود پدرم تعدادي عموزاده داشت كه سه نفرشان مدتي بعد از انقلاب تغيير مذهب دادند و شيعه شدند پدرم تا مدتها با آنها قهر بود و رابطه نداشت. انها مي گفتند كوچكترين فرقي بين شيعه و سني وجود ندارد.

من كه كه جوان و باصطلاح مردم بچه بودم سرگرم بازي و درس خودم بودم و چيزي احساس نمي كردم ديپلم را به راحتي گرفتم.

تا اينكه در زمان يكي از انتخاباتها يكي از اقوام ساراني ما قرار شد كانديد شود ما از بس علاقه داشتيم قبل از موعد زمانيكه هنوز وضعيت  تاييد صلاحيت روشن نشده بود با شور و شوق شروع به فعاليت و تبليغات نموديم  وقتي به نزد بعضي از اقوام هم مذهب خود مي رفتيم مخصوصا آنها كه واقعا مذهبي و در عين حال مسن بودند مي گفتند شما ساده هستيد اينها متعصب اند و نمي گزارند از زابل يك نفر سني برود ما در دل خود مي گفتيم سن شما زياد است و وضع امروزي جامعه را درك نمي كنيد من و دوستان هم سن و سالم چون به غلط بودن اين فكر يقين داشتيم حرفشان را نشنيده مي گرفتيم تا اينكه موعد فرا رسيد و در كمال ناباوري ديديم قوم ما  را بدون هيچ دليل موجهي رد صلاحيت نمودند ما سرگردان و حيرت زده به بلوچهاي ديگر مراجعه كرديم و گفتيم هركسي را تاييد نمودند ما به همان راي مي دهيم متوجه شديم حرف آن بلوچهاي قديمي درست بوده آقايان پر از تعصب اند.

آن روزها گذشتند و من خودم را براي دانشگاه آماده مي كردم امتحان داديم من همراه دو نفر از فرزندان عموزاده هاي پدرم (كه گفتم شيعه شده بودند) شركت كرديم من درسم نسبت به آن دو خيلي خوب بود بنا بر اين شكي نداشتم قبول مي شوم و حد اقل اين انتظار را نداشتم آن دو قبول شوند و من رد شوم. در فرمم من نوشتم سني و آن دو نوشته بودند شيعه و همين كارش را كرد. بزرگترين تو سري براي من بود و دانستم چقدر بي عدالتي و تعصب وجود دارد و متوجه شدم مردم درست فكر مي كردند و من در اشتباه بودم.

پس از آنكه مشكل سربازي را به شكلي حل كردم تلاش كردم در چند اداره استخدام شوم اما تلاش من بي نتيجه بود زيرا آن سؤال آزار دهنده كارش را مي كرد آخر به پدرم توضيح دادم كه مشكل من كجا است و از او خواستم اجازه دهد در جواب اين سؤال بنويسم مذهب شيعه . پدرم با شنيدن اين سخن سخت عصباني شد و گفت اگر قرار باشد ما را زنده زنده در آتش بسوزند من هرگز اين ننگ را تحمل نمي كنم نبايد ما اينقدر سست باشيم كه براي چيزهاي دنيوي دين و مذ هبمان را بفروشيم.

مدتي گذشت و من همچنان بيكار و بلا تكليف بودم اما با بودن پدر زياد مشكلي را بر دوش خود احساس نمي كردم تا اينكه پدرم ناگهان از دنيا رحلت نمود و مرا كه باصطلاح بچه بودم و چيزي از مسؤليت نمي دانستم با باري از مسؤليت گزاشت. مادر چند تا خواهر و يك برادر كوچكتر به گردن من افتادند. ديگر نمي توانستم مثل سابق بيكار بگردم و انتظار استخدام شدن باشم.

حيران شدم چه بكنم متوجه شدم كار زيادي نمي توانم انجام دهم آخر من دنبال كار حلال و بي دردسر مي گشتم.

بعد از فكر زياد شغل رانندگي را از ديگر شغلها ترجيح دادم پس از مقداري تلاش آدرس بنده خدايي را به من دادند كه او ماشين دوويي دارد و به دنبال راننده مي گردد من به او مراجعه كردم خوشحال شد پس از قرار و مدار لازم ماشين را بدستم داد.

شروع كردم به نقل و انتقال مسافر زاهدان زابل و بالعكس. چند روز اول خيلي اميدوار كننده بود ديدم هم به صاحب ماشين چيز خوبي مي رسد و هم من روزگارم مي چرخيد اما يك روز پليس راه جلويم را گرفت و من كه هيچ اشتباهي مرتكب نشده بودم بي اعتنا و بيخيال از ماشين پياده شده به نزد وي كه داخل ماشينش نشسته بود رفتم نمي دانم شايد نوع حركاتم اورا ناراحت كرده بود يا مي خواست زهر چشم مرا بگيرد و به من حالي كند دنيا دست چه كسي است. پس از مقداري سوال و جواب انگار مي خواست مرا بشناسد قبض جريمه اي برايم نوشت و گزاشت توي دستم نگاه كردم ديدم دو هزار تومان با خودم گفتم اشكالي ندارد خودم مي پردازم. وقتي راه افتادم يك از مسافران پرسيد چقدر جريمه كردم گفتم دو هزار . با تعجب گفت بده ببينم قبض را نگاهي كرد و گفت كجايي بيست هزار تومان با نا باوري سرعت را كم كرده و بدقت نگاه كردم درست مي گفت بيست هزار تومان. خيلي ناراحت شدم . مشكلي كه دچار شده بودم آنكه وقتي مي خواستم با سرعت مجاز حركت كنم داد مسافران بلند مي شد كه آقا مي خواهي مورچه بشماري ما كار داريم تند تر برو. و از طرفي از پليس راه وحشت داشتم يك روز كه سخت مواظب بود از صد كيلومتر بيشتر نروم باز همان جاي قبلي پليس راه جلويم سبز شد ايستادم همان آقاي قبلي بود پرسيد چرا سرعت داشتي ؟ قسم خوردم كه سرعت نمي آمدم و در آخر گفتم بخداوندي خدا قسم امروز از صد كيلومتر بيشتر نرفته ام او با خوشحالي قبض ديگري نوشت و گفت خودت اقرار كردي كه صد كيلومتر مي رفتي يعني بالاتر از سرعت مجاز.

ادامه دارد

داستان زندگی یک بلوچ

قسمت   ۲

حيران شدم چه كار كنم با بعضي از دوستان مشوره كردم گفتند اينها چون زابلي هستند از بلوچها بدشان مي آيد هر كار بكني فايده اي ندارد تنها راه و چاره اين است كه لباس فارسي بپوشي و به لهجه زابلي حرف بزني تا نفهمد بلوچ هستي همين كار را كردم لباس فارسي پوشيدم و به لهجه زابلي حرف مي زدم اما انگار مرا قبلا شناخته بودند چون هيچ فايده اي نداشت باز هم قبض جريمه . چند قبض جريمه بعنوان سبقت غير مجاز چند تا براي سرعت و جالب آنكه يك قبض براي حرف زدن با تلفن هنگام رانندگي در حاليكه من اصلا تلفن نداشتم.

حسابي دچار عذاب وجدان شده بودم مي گفتم براي صاحب ماشين چه مي ماند؟ اگر روزي ده هزار تومان كار كنم بيست هزار تومان جريمه مي شوم مي خواستم با صاحب ماشين صحبت كنم اما ميترسيدم اگر او اين قبضها را ببيند فكر مي كند من آدم لات و بي پروايي هستم  و بعدها سبب مي شود كسي به من كار ندهد تا اينكه يك روز صاحب ماشين پيغام داده بود فردا بدنبالم بيايي كه مي خواهم زاهدان بروم صبح زود رفتم سه مسافر صندلي عقب سوار كردم آمدم صاحب ماشين را سوار نموده حركت نموديم با توجه به اينكه اولين بار بود صاحب ماشين همراه من بود و رانندگي مرا مي ديد سعي مي كردم كوچكترين تخلفي مرتك نشوم آمديم اتفاقا با همان پليس روبرو شديم و من طبق معمول پياده شدم مدارك را برداشتم و به نزد او رفتم پليس هم طبق معمول قبضش را آماده كرد اما انگار از خواهش و التماسهاي من لذت مي برد اجازه داد قبل از نوشتن قبض جريمه مقداري التماس كنم شروع كردم به خواهش و تمنا در همين موقع صاحب ماشين كه متوجه قضيه شده بود و شايد فكر مي كرد اولين بار است كه جريمه مي شوم شتابان از ماشين پياده شد و نزد پليس آمد نمي دانم چه گفت كه پليس با عصبانيت داد زد به تو چه فضول . صاحب ماشين كه فرد بسيار محترمي بود از توهين پليس سخت عصباني شد من بزور هولش دادم و سوار ماشينش نموده برگشتم پليس هم كه عصباني شده بود قبض جريمه را همراه مدارك تحويلم داد . سوار ماشين شده راه افتادم  صاحب ماشين طوري عصباني شده بود كه نمي توانست بخوبي حرف بزند بخود مي پيچيد و دري وري حرف مي زد رفتيم به زاهدان رسيديم مسافرها را پياده كردم و صاحب ماشين را كه اكنون آرام شده بود به آدرسي كه گفت رسانيدم وقتي در منزل آن بنده خداي استكاني چاي خورديم صاحب ماشين كه دلش پر بود شروع كرد ماجراي درگيري با پليس راه  را تعريف كردن . اينجا بود كه من بهترين فرصت را گير آوردم گفتم حاجي فلاني الان بيش از يك ماه مي گزرد كه من در خدمت شما هستم راستش من هيچ كسي را سراغ ندارم كه چنين رفتار پدرانه اي با من داشته باشد اما چيزيكه وجدان مرا ناراحت كرده صحنه اي كه امروز شما شاهد بوديد حال هر روز من است من هر كار مي كنم نمي توانم جلوي جريمه را بگيرم بنا بر اين من نظرم اين است كه اينكار يعني مسافر كشي بدرد شما نمي خورد صاحب ماشين و صاحب خانه به حرفهاي بدقت و تعجب گوش مي كردند گفتم يك لحظه اجازه بدهيد من قبضها را از داخل ماشين بياورم. وقتي قبضها را آوردم گفتم من مي توانستم فعلا اينها را مخفي كنم تا يك زمان دوري كه شما متوجه خلافي ماشين شود اما من وجدانم قبول نمي كند چنين كنم ببينيد چقدر جريمه كرده اند و چون من راننده بوده ام موظفم اين قبضها را از جيب خود بپردازم صاحب ماشين ضمن آنكه از ديدن آنهمه قبض جريمه ناراحت شده بود از حرفهاي صادقانه من نيز تحت تاثير قرار گرفته بود قبضها را از دستم گرفت و گفت فرزندم مي گويي چه كار كنم گفتم من نمي دانم هر تصميمي كه خودتان بگيريد اما براي من مقدور نيست بيشتر از اين شما را ضرر بدهم . سويچ ماشين را تحويل دادم صاحب ماشين بزور مبلغي پول به من داد و من وقتي پياده راهي خيابان شدم خدا را سپاس گفتم كه بخوبي نجات پيدا كرده ام .

مدتي ديگر سرگردان بودم چه بكنم تا اينكه بسياري از دوستانم را ديدم به گازوئيل كشي روي آورده اند من نيز به اين فكر افتادم پس از مدتي فكر كردن و مشوره بالاخره تويوتايي مدل پايين گير آوردم كه پنج مليون تومان بيشتر نمي ارزيد اما من چون قرضي خريدم هشت ملون تومان حسابش نمودند. ماشين را گرفتم پسر خاله جوان و بيكاري داشتم با خود شريكش نموده شروع به گازويئل كشي نموديم. ماشين كهنه بود و خيلي اذيتمان مي كرد اما در مجموع بد نبود از كارم راضي بودم اميدوار بودم بتوانم قسطهاي ماشين را به موقع بپردازم چند روزي بدون حادثه گذشت تا اينكه يك روز كه بطرف بم مي رفتيم يك جايي گشت گيرمان انداخت شيشه هاي ماشين را خرد كردند گالنها را سوراخ نمودند و خودمان را كتك مفصلي زدند. باز هم خدا را شكر كرديم كه زندانيمان ننمودند به هر بدبختي بود شيشه ها را مجددا درست نموده و گالن تهيه نموده به كارمان ادامه داديم. هنوز دو هفته نگزشته بود كه آن حادثه مهم اتفاق افتاد يك روز صبح زود با گازوئيلها از جاده اصلي با سرعت به طرف زابل مي رفتيم غير منتظره و ناگهان گشت در مقابل ما سبز شد بي اختيار پيچيدم به خاكي زمين پر از بوته و نا هموار بود دويست متري دور نشده بودم كه شيشه هاي پنجره  ريختند حيران شدم چه شد كه ناگهان پسر خاله ام فريادي زد و به پهلو كنارم افتاد فورا ترمز گرفتم وقتي خواستم به عقب نگاه كنم ديدم دود و آتش به هوا برخاسته سريع پياده شدم و پسر خاله خود را كشان كشان از ماشين دور كردم وقتي ماشين گشت نزديك شد خود را پشت بوته ها مخفي نمودم دود غليظ هم در مخفي نمودن من كمك مي كرد گشت تا فاصله پنجاه متري جلوي ماشين نزديك از همانجا به طرف كابين ماشين چند گلوله ديگر شليك كردند تا مطمئن شوند كسي زنده نمانده سپس برگشته و دور شدند وقتي مطمئن شدم گشت كاملا دور شد پسر خاله زخمي را كشان كشان به طرف جاده بردم خدا ميداند چه مدت طول كشيد ماشينها نگه نمي داشتند تا اينكه يك آشنايي آمد بسرعت سوار ماشينش نمودم و گفتم زود برو پرسيد مگر كجا مي خواهي بروي گفتم بيمارستان گفت بيمارستان براي چه اين خيلي وقت است تمام شده با شنيدن اين حرف طوري مغزم داغن شد كه هيچ سخني نگفتم و به ياد ندارم چگونه به منزل رسيديم

http://www.baloch4.mihanblog.com/

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11  توسط  خسرو ملازهی  | 
 
www.balochistaninfo.com